یه روز…
سپتامبر 28, 2010
نشسته بود روی همین صندلی کنارم و با غرور خاصی تعریف می کرد که در چه شرایطی چه کارهایی می تونسته انجام بده و نداده… توی اون لحظه داشتم به این سوال فکر می کردم که حالا من این خویشتنداری و انسانیتت رو به اراده و اخلاقت نسبت بدم یا بذارم پای اون محافظه کاری خاصت و صرفاً اینکه شهامتش رو نداشتی؟
پ.ن.: و یه حسی بهم اطمینان میده که گزینۀ دوم خیلی محتملتره.




اکتبر 24, 2010 at 6:18 ب.ظ.
salam ali khoooooooooooooooobi?
kojaaaaeiii
nisti
اکتبر 24, 2010 at 10:18 ب.ظ.
سلام مرجان! (: من هستم، تو نیستی!! (;