یه روز…

سپتامبر 28, 2010

نشسته بود روی همین صندلی کنارم و با غرور خاصی تعریف می کرد که در چه شرایطی چه کارهایی می تونسته انجام بده و نداده… توی اون لحظه داشتم به این سوال فکر می کردم که حالا من این خویشتنداری و انسانیتت رو به اراده و اخلاقت نسبت بدم یا بذارم پای اون محافظه کاری خاصت و صرفاً اینکه شهامتش رو نداشتی؟

پ.ن.: و یه حسی بهم اطمینان میده که گزینۀ دوم خیلی محتملتره.

2 پاسخ به “یه روز…”

  1. مرجان می‌گوید:

    salam ali khoooooooooooooooobi?
    kojaaaaeiii
    nisti

پاسخی بگذارید

در پایین مشخصات خود را پر کنید یا برای ورود روی شمایل‌ها کلیک نمایید:

نشان‌واره‌ی وردپرس.کام

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری WordPress.com خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

تصویر توییتر

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Twitter خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس فیسبوک

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Facebook خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

درحال اتصال به %s