یک روز خیلی خیلی بد

سپتامبر 6, 2010

در عرض نصف روز چقدر اتفاق بد و اعصاب خوردکن برای یه آدم بیفته خوبه؟

اون روزی که از زمین و آسمون به طرز شگفت انگیزی اتفاقای مزخرف افتاد برات، یه جوری که دیگه آخر شب اصلاً بترسی دست به چیزی بزنی و بری بگیری بخوابی تا این روز لعنتی فقط زودتر تموم شه و تا صبح هم خوابت نبره؛ بدون که توی اون روز خاص من خوب می دونم چه حسی داری و عمیقاً باهات همدردی می کنم.

7 پاسخ به “یک روز خیلی خیلی بد”

  1. Shayan می‌گوید:

    جواب سوال اولت: اصلا خوب نیست، حتی یه ذره

  2. ماتیک می‌گوید:

    کاملا” درکت می کنم. دیروز برای من خیلی مزخرف بود. فکر کن کمترین اش این بود که وانتی دیوونه دنده عقب اومد زد به ماشینم. شب از شدت مصیبت هایی که گذروندم خوابم نبرد تا صبح.

    • prepost می‌گوید:

      D: اتفاقاً اون روزی که این پستو نوشتم هم یه سمند اومد زد پشت ماشینم. منتها مساله اینجاس که اون بدترین و تنها اتفاق بد اون روز نبود!!

  3. Mahyar می‌گوید:

    سلام پسر !

    اینجور که تو میگی یاد فیلم مقصد نهایی افتادم که طرف یه هر چی دست میزد احتمال مرگ بودش !!!

  4. Mahyar می‌گوید:

    سلام پسر !

    اینجور که تو میگی یاد فیلم مقصد نهایی افتادم که طرف یه هر چی دست میزد احتمال مرگ بودش

پاسخی بگذارید

در پایین مشخصات خود را پر کنید یا برای ورود روی شمایل‌ها کلیک نمایید:

نشان‌واره‌ی وردپرس.کام

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری WordPress.com خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

تصویر توییتر

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Twitter خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس فیسبوک

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Facebook خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

درحال اتصال به %s