یک روز خیلی خیلی بد
سپتامبر 6, 2010
در عرض نصف روز چقدر اتفاق بد و اعصاب خوردکن برای یه آدم بیفته خوبه؟
اون روزی که از زمین و آسمون به طرز شگفت انگیزی اتفاقای مزخرف افتاد برات، یه جوری که دیگه آخر شب اصلاً بترسی دست به چیزی بزنی و بری بگیری بخوابی تا این روز لعنتی فقط زودتر تموم شه و تا صبح هم خوابت نبره؛ بدون که توی اون روز خاص من خوب می دونم چه حسی داری و عمیقاً باهات همدردی می کنم.




سپتامبر 7, 2010 at 3:24 ب.ظ.
جواب سوال اولت: اصلا خوب نیست، حتی یه ذره
سپتامبر 8, 2010 at 11:10 ق.ظ.
(: آره خودمم اول همین جواب رو توی متن دادم. بعد در راستای هرچه کوتاهتر شدن نوشته پاکش کردم.
سپتامبر 9, 2010 at 7:17 ب.ظ.
کاملا” درکت می کنم. دیروز برای من خیلی مزخرف بود. فکر کن کمترین اش این بود که وانتی دیوونه دنده عقب اومد زد به ماشینم. شب از شدت مصیبت هایی که گذروندم خوابم نبرد تا صبح.
سپتامبر 12, 2010 at 9:03 ق.ظ.
D: اتفاقاً اون روزی که این پستو نوشتم هم یه سمند اومد زد پشت ماشینم. منتها مساله اینجاس که اون بدترین و تنها اتفاق بد اون روز نبود!!
سپتامبر 15, 2010 at 8:02 ب.ظ.
سلام پسر !
اینجور که تو میگی یاد فیلم مقصد نهایی افتادم که طرف یه هر چی دست میزد احتمال مرگ بودش !!!
سپتامبر 15, 2010 at 8:02 ب.ظ.
سلام پسر !
اینجور که تو میگی یاد فیلم مقصد نهایی افتادم که طرف یه هر چی دست میزد احتمال مرگ بودش
سپتامبر 15, 2010 at 11:36 ب.ظ.
((: اون روز یه چیزی تو این مایه ها بود!!