Still Alive
مه 6, 2011
الآن داشتم یه محاسبۀ سرانگشتی می کردم دیدم حدوداً بیشتر از 130 روزه که دست به وبلاگم نزدم. یه چیزای کوچولویی تو این وردپرس عوض شده. این گوشه هم چندتا پیش نویس بعد از آخرین پستم هست که منتشرشون نکردم. خدا می دونه که چقدر دلم واسۀ نوشتن تنگ شده.
فکرشو بکن یه عالمه کار هست که دلت لک زده واسۀ تک تکشون ولی سراغ هیچ کدوم نمیری. چرا؟
R.11
اکتبر 22, 2010
یه روز…
سپتامبر 28, 2010
نشسته بود روی همین صندلی کنارم و با غرور خاصی تعریف می کرد که در چه شرایطی چه کارهایی می تونسته انجام بده و نداده… توی اون لحظه داشتم به این سوال فکر می کردم که حالا من این خویشتنداری و انسانیتت رو به اراده و اخلاقت نسبت بدم یا بذارم پای اون محافظه کاری خاصت و صرفاً اینکه شهامتش رو نداشتی؟
پ.ن.: و یه حسی بهم اطمینان میده که گزینۀ دوم خیلی محتملتره.
آیا…؟
سپتامبر 15, 2010
آیا تاکنون به نقش مهم، کلیدی و حساس انگشت شست پایتان در راه رفتن، رانندگی و سایر امور روزمره توجه کرده اید؟!
اگه یه دفعه انگشت شستتون دچار یک سانحۀ کم و بیش جدی بشه حتماً توجهتون بهش جلب میشه.
یک روز خیلی خیلی بد
سپتامبر 6, 2010
در عرض نصف روز چقدر اتفاق بد و اعصاب خوردکن برای یه آدم بیفته خوبه؟
اون روزی که از زمین و آسمون به طرز شگفت انگیزی اتفاقای مزخرف افتاد برات، یه جوری که دیگه آخر شب اصلاً بترسی دست به چیزی بزنی و بری بگیری بخوابی تا این روز لعنتی فقط زودتر تموم شه و تا صبح هم خوابت نبره؛ بدون که توی اون روز خاص من خوب می دونم چه حسی داری و عمیقاً باهات همدردی می کنم.




